تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی


شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی

واسه اون ميزنه دل شيداي من

 

هوای شاد این دوران چنان بر جان من بنشست

که شوری در دلم انداخت

کنون حالی دگر دارم

و غوغایی درون خانه ام برپاست

عجب شوری به دل دارم

عجب نوری به چشمانم

نمیدانم کجای زندگی تلخ است ؟

کجای عاشقی رنج است؟

نمیدانم میان این همه عشاق کسی عظم سفر دارد ؟

و یا بازیچه میدانند دل و جان اسیران را

مروری میکنم آغاز این احساس

و یادم هست روزی که دل من هم اسیری شد

اسیر عشق / اسیر یک مسیر دور ولی شیرین

از آن آغاز تمام زندگی زیباست

تمام لحظه های دوری و هجران

هنوزم دورم از یارم و بی تردید همین زیباست

مثال ما   مثال تشنه و دریاست

ولی من تشنه میمانم

چرا ؟ چونکه مسیر ما مسیر عشق بی پرواست

و رسم عاشقی این است

که تا جانی به تن داری

برای وصل جانانت

تحمل پیشه  گردانی .          

۶/۸/۱۳۸۸  شاعر : بارونی  

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:46 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

تو دوری یا که اینجایی ؟

تو فردایی تو در عمق دلم جایی کمین کردی .

چه زیبایی ! برای این دل غمگین تو همراهی

تو یکرنگی و یکتایی . تو یک احساس بی همتا

و هر جا که دلم تنگ است تو می آیی تو اینجایی

قلم در مانده از وصفت قلم خشکید .

تو که نازل شدی در وقت تنهایی .

شنیدم عاشق مائی . شنیدم در دلت غوغاست

ولی در چهره ات کمرنگی به جا مانده

ز شبهایی که تا فردا کنار این دل مائی .

توئی یک برگ و یک آیه و ذکر عشق ربم را تو گویایی .

تو یک کاغذ . سفید و ساده و بی خط

نوشتم درد این دل را در این صفحه .

بدان ای  کاغذ بی خط  از این لحظه شریک این دل مائی .

شریک درد و غمهایی

بدان یار وفادارم اگرچه دوری از جسمم ولی هر لحظه اینجایی

تو اینجایی ...  تو اینجایی ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:26 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

« شما فرياد ما را نمی ‌شنويد ، چه‌ هياهوی روزگار گوشهايتان را پر کرده است،

                              و با ماده سخت سالها

         بی‌اعتنايي به حقيقت، گوشهايتان بند آمده است ...

         ما فرزندان اندوهيم و اندوه، بس عظيمتر از آن است

                           که در دلهای حقير جای گيرد ...

 ما فرزندان اندوهيم و اندوه ابری است متراکم، که از آن باران معرفت و

                           حقيقت بر سر مردم می ‌بارد » . . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:6 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

 

وداع

میروم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میروم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا ازاین پس نکند یاد وصال.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:9 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

 

 

این منم ؟ وای چه احساس بدی / اگر این من باشم . او مرا بدتر از هر کس خواند / من بدم ؟؟

من فقط ساده و بی منظورم / من فقط آشفته ام / بس که محکوم به ظلمت شده ام .

سمت و سویم عشق است . من کمک میخواهم / کی خدا دست مرا میگیرد ؟

کی دلم روز  خوشی میبیند ؟ و چرا عشق پر از پروازم رنگ افسوس به خود میگیرد ؟

دلخورم ... دلخورم از آدم / دلخورم از حوا / دلخورم سیرم از این رویاها / 

 که به تعبیر نیایند یک دم / آخر راه کجاست ؟ چه کسی میداند ؟ 

شایدم قسمت قلبم این است . سردی و تیرگی و دربدری / چه کسی میداند آخر قصه کجاست ؟

روح من دست به دعاست  بس که غرق دردم / ساعتم کندتر از قبل مرا میخواند .

من دگر سرد شدم / به گمانم روحم از بدن طرد شده / آری این مرگ من است /

مرگ یک نعمت شیرین خدا / مرگ یک عشق همین قصه ی ماااا ...

شاعر : باروني

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:53 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

صبر و خاموشی جذوب رحمت است          وین  نشان  جستن  نشان  علت  است

رزق  آید  پیش  هر که  صبر  جست         رنج  کوشش ها  ز  بی صبري  توست

گر  تو  را  صبري  بدي رزق  آمدي         خویشتن  چون  عاشقان   بر  تو  زدي

عاقبت       جوینده      یابنده    بود           که     فرج    از   صبر   زاینده     بود

انّ الله مَع الصّابرین.    انّ الله مَع الصّابرین.     انّ الله مَع الصّابرین.

 

انّ الله مَع الصّابرین.      انّ الله مَع الصّابرین.    انّ الله مَع الصّابرین.

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:16 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

در سکوت

 می توان نگاه را معنا کرد

وآن را با عشق به دل پیوند زد

میتوان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد

و برای رازغی های امید از عطر دوست داشتن گفت

.

.

می خواستم سکوت کنم

وتنها به حرف نگاهت

گوش دهم.......


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:41 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر
بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي
بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را
بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين
بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز
بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما
چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند
بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ
به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح
بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:6 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

مي آيم

 

فرو مي دهم بوي سپيدار و بوسه را

 

تا عميق ترين افق ها

 

صداترين انگشت ها را مي شماري

 

چنگ مي زنم

 

زيبا مي شوي

 

چشمان آويخته را

 

بر بي پنجره ترين جاده ي شهر

 

نوازش مي كنم.

 

نگاه كن.

 

لبانت چه سرخ شده اند!!

 

هنوز بارانم.

 

ماه مي خندد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 20:57 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

قلب من، هرگز تو را محكوم و نقد نمي كنم.

ونيزهرگزازآنچه مي گويي شرمنده نمي شوم.

مي دانم تو كودك محبوب خداوندي،

و او در تابشي شكوهمند وعاشقانه، از تو حفاظت مي كند.

قلب من، به تو ايمان دارم، طرفدارت هستم،

و در نيايش هايم، همواره برايت درخواست بركت مي كنم.

همواره دعا مي كنم ياري و پشتيباني مورد نيازت را دريافت كني.

قلب من، ايمان دارم كه توعشقت را با هر كه دوست داري، سهيم مي شوي.

كه راه من، راه توست، وهمواره با هم به سوي خدا مي رويم.

قلب من، آسوده باش كه دوباره محبوبت را خواهي ديد

و دوباره نگاهش معجزه خواهد كرد.

قلب من، از تو مي خواهم به من اعتماد كني.

بدان كه دوستت دارم ومي كوشم تمام آزادي مورد نيازت را

براي ادامه دادن به تپش شادمانه ات درسينه ام، دراختيارت بگذارم.

براي آنكه هرگزازحضورمن درگرداگردت احساس ناآسودگي نكني، هر كاري مي كنم.

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:13 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

                                       خدایااااااااااااا

 

                           زندگی       رو ازت تمنا میکنم

 

لحظه ها خاطره اند...    زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست

خدا جون ازت لحظه هارو میخوام میخوام زنده باشم ...

 خدایااااااا...  نمیدانم اینجا که ایستاده ام کجاست!

بگو کجام !!!! بگو اصلا تو این دنیا جایی دارم ؟

سوال ... سوال ... سوال ؟ ؟ ؟ ؟ ولی کو جواب ؟

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:11 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

خدايا با من قهري ...!!!

بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...

- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!

- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...

- خدايا! سه رکعت زياد است!

- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو

- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!

- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...

- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!

- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....

- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...

- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...

- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!

اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...

- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...

خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.

ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟

واي نه ... !

خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!

ولي باز هم خدا من رو مي بخشد

و باز هم ... !

 

خدایا "ای خدای زیبا

ای خدا زیبایی ها!

به من یاد بده چگونه

خود را دل را زیبا کنم

خدایا کمکم کن یاد بگیرم

زیبا حرف بزنم و

زیبا رفتار کنیم

خدایا شنیده ام صدای هر کس

که تو را می خواند

و دستانش را به سویت دراز می کند

می شنوی شنیده ام

دلهای شکسته را پیوند می زنی البته دل خودم

نشکسته چون تو رو توش دارم

گل امید را در دلها می کاری

چون نمی خواهی بند گانت

نا امید باشند پس دل شکسته ی دوستام

را به تو

می سپارم و دستان محتاجم را

به سوی تو دراز می کنم صدایم

را بشنو

تا مثل هر شب عاشقانه برایت بخوانم

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:36 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

عشق کلامی از نور است که دستی نورانی انرا بر برگی از نور نگاشته است.

 

 

عاشقان راستین ایمان دارند به گنجی دست یافته اند که دیگران از ان بی بهره اند.

 

هی روزگار ... دلم پر از دنیا / راستش دنیای جالبیه

من با کسی کار ندارم ولی خیلیا با من کار دارن .

نمیدونم چرا اینجوری شدم . فقط میدونم حالم اصلا

 خوب نیست و ... .

من فقط آرامش میخوام . بدبختی و اضطراب کافیه .

فکر میکردم عشق یه پناه واسه دل آدم ولی اشتباه میکردم ...

 اشتباه میکردم ...  عشق معنیش بدبختی و آوارگیه و وای به حال عاشقا ...

وای به حال عاشقا ...  

الان به همه ی جمله های عاشقانه میخندم و حسرت لحظه ای آرامش بر دلم خواهد ماند

چون عهدی بستم نه پشیمان نیستم . فقط کمی خسته شدم . خدایا به من رحم کن ...

خدایا به من رحم کن ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:49 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

baran-1.jpg

 

سلام باران.چه عجب!
بالاخره تصمیم گرفتی که باز هم بیایی؟ نه کم کم دارد از این پاییز خوشم می اید! هر جور که بود دلت را راضی کرد که امسال هم مهمان ما باشی.
راستی اگر هم نمی امدی دل کسی برایت تنگ نمی شد آن قدر نبودی که داشت فراموشمان می شد اصلا بارانی هم هست ، می گویم اینجا کسی دلتنگ تو نیست اما تو باور نکن!
حالا تو هی بنشین و گریه کن و بگو دروغ میگویی ، دروغ می گویی ، دروغ می گویی!
خب معلوم است که دروغ می گویم!
راستی تو نبودی اینجا کلی اتفاق افتاد که تو از آن بی خبری ، اوه!تو نبودی ببینی چه شبهایی من و قلمم جای تو باریدیم!
تا یادم نرفته بگویم :
باران!آن قدر مهم شده ای که حالا عکست را در روزنامه ها چاپ می کنند!
همین دیروز بود که روزنامه دستم گرفته بودم و صفحه اول آن ، عکس تو ؛ همین عکس را دیدم ، گفتم حتما آدم معروفی شدی و ما را یادت رفته!
باران !دیشب به اندازه همه نباریدنت باریدی ، چه خبر است ،  مگر در دلت چه رازی پنهان  بود که اینقدر ناله داشتی؟
ببار باران ، حالا حالا ها باید بباری ، مگر با این دو سه قطره ای که از دیشب تا حالا ریختی می شود جایی را پاک کرد؟!دلی را سبک کرد؟!
باران!کلی حرف با تو دارم ، اما این کلمات طاقت شنیدنش را ندارند ، قلمم را بگو از وقتی آمدی یکریز سر این کاغذ بی چاره بالا می رود و پایین می آید و گریه می کند.
باران!همه حرفها را که نمی شود زد !بین خودمان باشد اما بقیه ناگفتنی ها را من با تو هم آواز می شوم.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:51 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

YYYYYYYYYYYY

دوباره از تو مينويسم ... آره از تو راستش از تو چيز زيادي نميتونم بنويسم

فقط ميتونم بگم خيلي دوست دارم ... "خيلي دوست دارم" ...  خيلي

كافيه تو چشام نگاه كني تا عشق و ببيني ... خوب تو چشام نگاه كن ...

باروني

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:50 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |


Design By : Night Skin