تبليغاتX
شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی


شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی

واسه اون ميزنه دل شيداي من

 

شاید این پایان من باشد

و شاید یک شروع

در این دنیای تاریک و عجیب و پر دروغ

شاید از دنیای انسانها

غروب از آن ماست

هر کسی را سرنوشتی است

بهر این دل هم غروب

این غروب از جنس مرگ است

و فنا و بازگشت

باز میگردم از این دنیای صد رنگ و دروغ

خسته ام از این همه صورت پرستی و فریب

باز میگردم که شاید پیش او باشم قریب

من که از دنیا و اهلش بی نهایت دلخورم

قصد رفتن میکنم چون ندیدم یک طلوع

های مردم ...

کاش از بند هوس ها به خود آیید دمی

کاش از خواب دمی برخیزید

کاش میدیدید

که خدا از من و ما دلگیر است

به خود آیید که فردا دیر است

شاعر : بارونی

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 20:42 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

روزها میگذرد

و من اینجا

در دل این دنیا

در میان تپش ثانیه ها

ساکت و سرد دعا میخوانم

و بعد ...

منتظر میمانم

منتظر چشم به راه یک نور

نوری از سمت خدا

تا شکوفا کنم این روح پر از زخم گناه

منتظر میمانم

تا ابد " تا نهایت وجود

تا قیامت

تا نفس رخصت ماندن بدهد

منتظر  میمانم ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:42 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

بی نهایت زیباست

زندگی با گل یاس

و تماشای خدا

غرق عشق و احساس

تو از این ساحل بی رنگ جدا شو

و به اعماق برو

تا بدانی که زمین

جای ماهی ها نیست ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:1 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

به نام دوست

خدای عالم خاکی

خدای هر چه پاکی هست

در این دنیا

 

خداوندا

شکایت دارم از دنیا و انسانها

و جز در محضر پاکت

عدالت را نمیبینم

خدایا شاکی ام از این همه

کم لطفی یاران

ز دشمن انتظاری نیست

ولی از یاوران انصاف میخواهم

 

خداوندا

دلم میسوزد اما سرد و تاریک است

از این خوش صورتان پست سیرت

از این دنیای بی احساس

که در آن جای پاکی ها

به روی چوبه ی دار است

 

در این دنیا

برای من برای ما

برای جمله ی عشاق

فقط غمخانه میسازند

چه غمها که کشیدم از فراق یار

چه شبها که برایش گریه میکردم

 

خداوندا

سکوتم را ببین در این سیاهی ها

سکوت من نشان سوگواریست

و من تا زندگی را میزنم فریاد

برای عشق جانسوزم

لباس تیره میپوشم

شاعر : بارونی

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:12 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

خداوندا

برایم زندگی سخت است

و دلگیرم از این دنیای انسانها

بدان شوق رهایی دارم از این تن

بدان در حسرت پرواز

دو چشمم خیس و بارانیست

خدایا این چه دنیاییست

چرا در چشم انسانها

نشانی از صداقت نیست

خداوندا

نمیبینم نشان از عشق

در این دنیا

و بی صبرانه من شوق

رهایی از قفس دارم

برایم زندگی سخت است

و زخمی در دلم دارم

سوالی بی جواب و سخت

وجودم را خراشیده

و ذهنم غرق آشوب است

چرا دنیا برای من

خوشی ها را نمیخواهد ؟

چرا مهر خداوندی

به جان من نمیتابد ؟

خداوندا جوابی ده

خداوندا جوابی ده ...

 شاعر : بارونی

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:4 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

سخن ها دارم از قلبم که

هر کس را توان درک آن ها نیست

سخن هایی که از اعماق جان خیزد

همان جانی که میسوزد

همان جانی که خواهد سوخت

نمیدانم چرا اینگونه میسوزم

گناهم چیست ؟

گناهم چیست که اینگونه

اسیر آتشم اکنون

و حتی دجله نتوانست

که آرامش دهد جان را

سخن ها دارم از قلبم

و چاهی نیست

بگویم درد این دل را

برای چاه

خداوندا پناهی نیست

و روحم غرق اندوه است

چرا چونکه در این غربت

برای سادگی هایم

سرایی نیست ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:14 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

دل من سخت شکست

و غباری بر دل من بنشست

تو ز رفتن گفتی

به خدا گر بروی میمیرم

تو نباشی من ز باران سیرم

توی قلبم

لا به لای لحظه های ملتهب از عشق تو

من تفکر کردم

در دل افکارم

آنقدر سیر نمودم که تورا یافته ام

تو خود بارانی

سالها بود که تنم سوز تو داشت

و تبی سخت عذابم میداد

من به دنبال تو بودم آری

و تو اکنون هستی تا بباری بر من

تن من خسته شد از سوزش و تب های شدید

تو بیا بارانم  / تو بیا و تو ببار

تا به پایان برسد

لحظه های سرد و خشک بی بهار

لحظه های سخت و تلخ انتظار

آه باران تو ببار ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:3 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

هنوز کاغذ احساس دلم سبزترین است > هنوز نفس هایم بوی باران میدهد

 و هنوز نفس میکشم ... پس زنده ام .

حال تو می آیی  تو می آیی و باران میبارد > باور نکرده ام نمیتوانم باور کنم

تو آمدی ... تو هستی و من در کنار تو زندگی را فریاد میزنم .

وجودت را در اعماق دلم حس میکنم > آری تو را حس میکنم و تا صدایم نکنی

تا با صدایت روح خسته ام را نوازش نکنی و تا نگویی هستم باور نمیکنم .

آری تو بهترین بهانه ای یا بهتر بگویم تو تنها بهانه ای برای زنده ماندن

و من تو را دارم >  تو را دارم خواه در رویا و چه در اوج بیداری

اگر خوابیده ام بیداری را نمیخواهم بگذار راحت بخوابم

که این شیرین ترین رویای تمام عمرم است

کاش زودتر می آمدی تا قلبم برای نگاهت تند تر میتپید

کاش . ای کاش زودتر تو را میافتم نه زودتر خودم را در کنار تو میافتم ...

کاش بمانی تا من هم ماندگار شوم

ای کاش شب ها وقتی قدم میزنم تو هم کنارم باشی و بدان تو تنها آرزوی منی

برکه ی آبی کوچک چشمانت را با وسیع ترین اقیانوس عالم عوض نمیکنم

و فقط خواهشی دارم

                              "مرا در کنج قلبت نگه دار "

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:21 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

اسیرم من

اسیر باد

اسیر سوز یک فریاد

که در ذهنم سرودی ساده را سر داد

سرود عشق

سرود عشق جانسوزی

که وقتی در دلم افتاد

اسیرم کرد

اسیرم من

اسیر یک مسیر دور بی پایان

و دلگیرم از این آغاز

که پایانش بسی دور است

ولی در این اسارت ها

گمانم حکمتی باشد

که حتما هست

 

و بی تردید برای این اسارت ها

طلوعی سبز خواهد بود

اسیرم من

اسیر یک غروب گرم

اسیر یک دل دریایی شیدا

که میدانم تمام عمر

برای قلب من کافیست ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:56 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

شبی تنها

میان موجی از احساس

نوشتم قصه ای زیبا

ز شبهای غم و باران

نوشتم خاطراتم را

به روی لوحی از احساس

به یاد روز بارانی

به یاد لحظه ی آخر

به یاد آن نگاه گرم و شیرینت

شبی تا صبح لرزیدم

 

قدمهایت به یادم هست

و اما در کنار تو

قدمهایم که گویی در سرای نور

زمین را لمس میکردند

و من دور از تمام این جدایی ها

برایت گریه میکردم

 

کجایی بهترین من ؟

کجایی ای پر پرواز ؟

کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟

چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟

 

بیا پایان غمهایم

بیا در اوج با من باش

مبادا بشکنی پیمان

مبادا از دلم دوری کنی یکدم

تو میدانی برای قصه های ما

نباشد خط پایانی

تو بشنو از دل تنگم

که تا هستم در ای دنیا

به یادت مینویسم خاطراتم را .

 شاعر : بارونی

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:34 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 


شروع لحظه های بی قراری را

جشن میگیرم که شاید

برای بی قراری ها نباشد فصل پایانی

که شاید تا ابد اینجا بمانی تو


دلیل بی قراری ها ...

بمان با من

بمان تا بی نهایت تا پس از پایان

تو میدانی صدایت هم برای من

به سان مرحمی بوده

به روی زخم دیرینه

همان زخمی که مدت هاست

نشانش مانده بر سینه

بدان ای مرحم و محرم به جان من

اگرچه سینه ام سرد است

ولی در عمق این سرما

هنوزم شعله ای سوسو زند اینجا

میان قلب تاریکم

و این شعله چراغ این ره تار است

برای ما

دلیل بی قراری ها بمان با من ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:50 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

آخه از چی بگم از غصه هامون ؟

یا از غمها بگم تو سینه هامون ؟

دیگه چیزی نمونده از دل ما

به جز بغضی که مونده تو صدامون

آخه از چی بگم از سینه ی سرد

یا از دریای غم توی نگامون

خداییش غصه هامون نا تمومه

چرا چون عشقی نیست تو لحظه هامون

نه لیلی داره اینجا قصه هامون

نه عاشق پیشه ای از جنس مجنون

دیگه عشقم دروغه توی دنیا

نبرده از وفا بویی دلامون .

شاعر : بارونی

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:46 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

بیا باران بیا تنهای تنهایم

بزن باران بزن غرق تمنایم

تو را بس خوانم ای باران تو را خواهم

بیا باران ببین غرق تماشایم

زمین نم خورده و خیس از قدمهایت

پر از احساس مرطوبت سراپایم

نفسهایم پر از عطر دل انگیزت

سرودم من سرود صبح فردایم

کف کوچه هزاران قطره خوابیده

دگر بند آمده باران شبهایم ...

شاعر : بارونی

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:54 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

سوالی از خدا دارم

چرا سهم من از دنیا

فقط غم شد ؟

چرا سنگ صبور من

خودش طوفانی از غمها به دل دارد ؟

چرا آخر ؟

چرا غصه رفیق راه ما بوده ؟

چرا من بی کس و سردم ؟

خداوندا جوابی ده

چرا شبهای من پایان ندارد ؟ وای

خداوندا چرا خورشید انعامت به قلب من نمیتابد ؟

خدای مهربان من

نمیگویم که من پاکم 

ولی گاهی برای تو

برای خستگی هایم

نماز شکر میخوانم

و اکنون خواهشی دارم

کمی شادی رفیق لحظه هایم کن

و غم را از دلم بردار

برای عمر باقی هم سعادت را نصیبم کن

تو میدانی در این دنیا

برای عاشقی چون من

صداقت پیشگی کافیست

خدایا مرحمی بگذار

به جان خسته و زارم

خدای من مبادا تو فراموشم کنی یکدم

مبادا لحظه ای از تو رها گردم ... 

شاعر : بارونی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:12 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

هوای شاد این دوران چنان بر جان من بنشست

که شوری در دلم انداخت

کنون حالی دگر دارم

و غوغایی درون خانه ام برپاست

عجب شوری به دل دارم

عجب نوری به چشمانم

نمیدانم کجای زندگی تلخ است ؟

کجای عاشقی رنج است؟

نمیدانم میان این همه عشاق کسی عظم سفر دارد ؟

و یا بازیچه میدانند دل و جان اسیران را

مروری میکنم آغاز این احساس

و یادم هست روزی که دل من هم اسیری شد

اسیر عشق / اسیر یک مسیر دور ولی شیرین

از آن آغاز تمام زندگی زیباست

تمام لحظه های دوری و هجران

هنوزم دورم از یارم و بی تردید همین زیباست

مثال ما   مثال تشنه و دریاست

ولی من تشنه میمانم

چرا ؟ چونکه مسیر ما مسیر عشق بی پرواست

و رسم عاشقی این است

که تا جانی به تن داری

برای وصل جانانت

تحمل پیشه  گردانی .          

۶/۸/۱۳۸۸  شاعر : بارونی  

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:46 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |


Design By : Night Skin