شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی
واسه اون ميزنه دل شيداي من
زندگی فرصت بس کوتاهیست ... تا بدانیم که مرگ ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست ... مرگ هم حادثه است ... مثل افتادن برگ ... که بدانیم که پس از خاک زمستانی خاک ... نفس سبز بهاری جاریست . گیج ز هر عابر و هرکس همه از پرسش او سخت به خود لرزیدند... ببار،ببارای باران رحمت،ببارای سبک کننده قلوب غمگین،ببارای اشک نیلی،ببار ای مرواریدغلطان ،باریدی و با طراوشت بارغم هایم را سبک کردی.تو که می دانستی با نوا ختن نی عاشقی چه در درونم ایجاد می شود وتو نواختی و من هم در کنار تو به صدای غم انگیز نی گوش داده و اشک می ریختم.هر چه در درونم بود با صدایی بغض آلود برایت بازگو کردم .اما ...اما تو حرفهای درون من را باور نکردی و با بی تفاوتی تیشه بر بیستونم زدی.دوستت داشتم ودارم هر چند دوست داشتن را بیهوده و مسخره می دانم،عاشقت بودم وهستم هر چند که عاشقی را دردی دوا ناپذیر می دانستم و می دانم.پس ای بهترینم من به همه دردها دچارم، درد دوری .....پس بیا در این وادی دست در دست من بده ومن را تا آسمان همراهی کن. می دانستم وشنیده بودم که عشق در برابر عقل حاکم است. اما باور نمی کردم ولی اکنون که خود عاشق شدم دیدم که چگونه در برابرش تسلیم گشته ام و همه موانع را از سر راهم بر می دارم تا به خواسته دل برسم.چاره عشق فقط وصال است .پس به امید وصال تو هر شب در بستر خواب اشک می ریزم و با دلی شکسته در رازونیازم با پروردگارم وصال یار را خواستارم.که ای خدا اگر وصال یارم ندهی مرا شبی زنده نگذارخدایا،می دانی که با ندادن اوزندگی برایم بی مفهوم است،زندگی رنگ خود را می بازد.ای بهترینم هر جا که هستی لبت خندان ،وسبز باشی همچون بهاران مرا از خاطر مبرکه من نام تو را بامهرو محبت در قلبم حک کردم و هیچ وقت نامت از قلبم بیرون نمی رود.اگر من از این عالم خاکی رخت بستم و رفتم ،اگر یادم کردی ودر خاطرت هوس دیدنم را کردی بیا وبر مزارم بنشین و خاک را از جسم پوسیده من کنار بزن و قلبم را بشکاف وببین در تاریکی وسیاهی قبر یک کلام بر قلبم حک شده که تو را با تمام وجود دوست دارم وبدان من که در خانه جاودان خویش آرامیده ام آرامش چشمانم وغبار قلب پوسیده ام گواه بر دوست داشتن تو بوده وهست ودر آخر، قسم یاد می کنم تو را همیشه در قلبم زنده نگاه دارم. *زنده بمان برای من ای دوست داشتنی من * دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه وستاره که از . پشت ابرها نگاه می کردند بی طاقت شدند نمی دانستم که حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا" از چه بگویم . حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها، از روزهای دفترهای مشق ،تنها چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم . تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم بشوی و بعدزیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی . آن وقت مطمین باش شاعر می شوی. حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان، پنهانی به گوش هم زمزمه می کنند و دور از آدمها ، زیر باران و سایه درختها می خندد. من ، تا همین جا هم که آمده ام در شگفتم عزیز. نمی دانم آیا می توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را صادقانه بگیری ؟ شاید به حرفم بخندی ؛ اما ، ما همیشه وقتی از درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را مردود می شماریم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام ترین شب جهان است.دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان برگردانم ، اگر ماه نیامده باشد شاید گریه ام بگیرد، یا شاید بمیرم . کسی چه میداند؟ روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم اما حتی بوی باران حالم را دگر گون می کند باور کن دیگر چیزی زیبا نیست حتی طلوع آفتاب زیبا نیست زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است شروعی برای انتظاری دیگردلم می خواهد به خوابی عمیق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب نباشد رنگی از طلوعی دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می کنم دیگر وجو د ندارم اما باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز همه چیز آغاز می شوداین بار تو نیستی و ایــــن حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی ............. ما ه من ، غصه چرا ؟! آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ... ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد ... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد .... ماه من ! غصه اگر هست ! بگو تا باشد ! معنی خوشبختی ، بودن اندوه است ...! این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ... ولی از یاد مبر، پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟1 چرا !؟! بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن با تو گفتم: حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم..... باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت......... اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نه گسستم نه رميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نكني ديگر از آن گوچه گذر هم.......... بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم. بدادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوریه کی؟ نپرس از چی گرفته؟ (بابا شما رو به خدا نظر بدین دارم نا امید می شما بی انصاف نباشین ) ذره ای ناچیزم باورم نیست که چشمهایت مرا بخواند در آواز موجهای پر تلاطم اشکهایت بی هیچ تکیه گاهی دره ای سرگردانم و بی هیچ شتابی در ثقل صفر من از نیم نگاهی چند هراسانم که خوابم را به یغما نبرند... سهم کوچک من از عـــشق
سهم کوچک من از عـــشق پيداست هنوز شقايق نشدي زنداني زندان دقايق نشدي وقتي که مرا از دل خود مي راني يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي پاييز بهاريست که عاشق شده است شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره ی دیگر نیست من با لبان نسیم صبح سر می کنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها من آن کبوترم که به تنهایی پرمی کشم به پهنه ی دریاها شادم که همچو شاخه ی خشکی باز درشعله های قهر تو می سوزم گوئی هنوز آن تن تب دارم کز آفتاب شهر تو می سوزم در دل چگونه یاد تو می میرد یاد تو یاد عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل انگیزیست کو را هزار جلوه ی رنگین است آری من آن شکوفه ی اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم شب ها تو را به گوشه ی تنهایی در یاد آشنای تو می جویم در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست. و به ارامي از من فاصله گرفتي بي هيچ كلامي. من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه اسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن. در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام . من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر مي كردم واي، باران؛ باران؛ شيشه پنجره را باران شست . از اهل دل من اما، - چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوكواران تواند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد ! در ميان من و تو فاصله هاست . گاه مي انديشم ، - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري . دستاي تو توانايي آن را دارد ؛ - كه مرا، زندگاني بخشد . چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته اي از زندگاني من هستي. ... من به بي ساماني، باد را مي مانم . من به سرگرداني، ابر را مي مانم. من به آراستگي خنديدم . من ژوليده به آراستگي خنديدم . - سنگ طفلي، اما، خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت . قصه بي سر و ساماني من، باد با برگ درختان مي گفت . باد با من مي گفت :
![]()
![]()





کوچه باريکی است که به بن بست ختم میشود
تو این کوچکترين را هم از من گرفتی
من از اين بن بست یک دنيای پر از شکوه عــــشق
برای خودم ساخته بودم
که کوچه اش پر از گلهای ياس بود
و عطر نفس های تو را می داد
تمام اميدم را در سبدی از گل و مهر
بر در خانه ات نهاده بودم
به نشانه دوستيمان
وقتی از آنجا رد شدی و بی اعتنا گذشتی
گلدان دوستيمان خود به خود افتاد و شکست
گلهای ياس روی ديوار خانه دوستيمان
همه پژمرده شدند.
ديگر عطر نفس های تو
در آن کوچه نپيچيد
تا چشم باز کردم، ديدم نه از آن کوچه خبری هست
و نه از عشق من.............
با خودم گفتم، راستی بين يک کوچه ی بن بست
با عطر گلهای ياس که بوی عشق می دهد
با يک دنيای پر از هياهوی بيگانگی

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


