شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی
واسه اون ميزنه دل شيداي من
كاش باران مي باريد . نمي دانم چگونه از اين لجن زاري كه درونش گير افتادم . . زيباترين روزگار من لحظه ايست که فرشتگان آسمان به حالم گريه کنند ، اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشکن بغضم از حنجره اي است که به صحراي دلت ختم شود و قلم مي داند راز جان دادن تو راز بيداري ماه و مه و مي در شب سرد زمين دلت هميشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز... که وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است مي زند باران به شيشه شيشه اما سرد و سنگين بي تفاوت تلخ و خاموش شايد از يك غصه غمگين آسمان همچون دل من خيس خيس از بي وفايي بر لبم نام تو دارم اي بهار من كجايي؟ آمدم تا چشمهايت در دلم عشقي بكارد تو ولي گفتي گه برگرد شيشه احساسي ندارد مي زند باران هنوز آه اين چنين غم در دل كيست دست من بر شيشه لغزيد شيشه هم با بغض بگريست.... امتداد جاده مرا می ترساند . آرزویی انگار روی سینه جاده جان می سپارد ، برای رسیدن ! شتابی انگار زیر چرخ های اتوبوس جان می گیرد ، برای دور شدن ! ضجه ای پر می گیرد از افق و سر می کوبد به شیشه . دلم گواهی بد می دهد ... احساس میکنم مدتهاست که رهایم کرده ای یا شاید مرا به دیگران سپردی پیشترها همیشه دستهای نوازشگرت را روی دل زخمی ام احساس میکردم پیشترها وقتی دلتنگ بودم میـآمدی روی تختم و درست کنار من مینشستی و با حضورت آرامشی به من میدادی و میرفتی . میدانم کسی نمیتواند بپذیرد که من و تو درست کنار هم مینشستیم و گاهی روبروی هم و تو از عرش خدایی ات به فرش اتاقم پا میگذاشتی . کسی باور نمیکند که پیشترها حضورت و وجودت را لمس میکردم پیشترها همه چیز فرق میکرد پیشترها هر شب در بزم تنهایی ام حضور داشتی پیشترها تو فقط خدا نبودی ، دوست بودی ؛ پیشترها سجاده را که میگشودم .... میدانم . مدتهاست که سجاده ام را باز نکرده ام . دلم برای سجاده کوچکم که جهانی بزرگ و لایتناهی را در تار و پود خود جای داده ؛ تنگ شده است معبودم ؛ چگونه از تو دور شدم ؟ تو را گم کرده ام تو را کم آورده ام دلم را خالی میکنم برگرد
گریزی نیست نگاهم را گریزی نیست ز ظلمت خانه شبهای اندوهم بسوی روشنی های سحر در بامداد روشن فردا که آخر نام ،،امروز ی ،، دگر بر خود گذارد باز!! ز فرداها دگر سـیرم ومیخواهم دلم را در خـفا در ظلمت آن تک اتاق کـهنه ء دیرین ز چـشم آنهمه کاوشگران،، بی خبر از خود،، ولی در خـوش خـیالی های دانائی زاسـرار نـهان ،،مـردم در خـود،، که جز مشـتی سـخن بافـی ..نـدارد پـایـه واصـلی همـیشه تا ابـد پـنهان کنم در تک اتاق خـویـش واشـکم را به ظـلمت ها کـنم جاری!!! چه بـیزارم زاین سـان مردمی از سرزمین ومـأمن عـشق ومـحبتها !! در ایـرانم ویا با نام ایـرانی!!! چه بـیزارم ز اینـسان مـردمی غـرقه به خـودخـواهی!! وحـتی ازخـود واز زنـدگـی غـافـل!!! دگر حتی نمـیخواهم که دستی از سر مهر ومحبت نیز نـم اشـک دلـم را ازشـیار چـهرهء غــمگین وغـمبارم بــسازد پاک! دلــم آزرده شد از مـردم نـاپـاک! مــرا با مـردم دنــیا... چه خـوبان وچه بدخـواهان دگـر هـرگـز نباشــد کار و فردائی!! مــرا با این جهان غـرقـه در ظـلمت که خــورشیدی به قــلب آسـمانــش مـیدرخــشد لیک بی نور است ،، ز ظــلمت های چــشم کـور انــسانـی ،، دگر کاری نباشد از سر حتی... تـفــّـنن نیز!! مرا درخــلوتم در ظــلمت شـبهای انـدوهـم اگر جز سـردی غــمها... بـرودت های تنـهائی ویا جز آه سـردی... از دل افــسرده ومــغموم پــس ازایــن... همـنشینی نیــست ولی ایـنگونه آزادم... که من اینـگونه بی قــید و رهــا از دشـمنی های جـهان هــستم اگـرچـه سـوزش دردی درونم را لبالــب غــرقـه در غــم میــکند از یاد این دوران زاین دُون مـردمـان خـالی از ایـمان!! رهــایم بعد ازاین امـا ... دگـر از قـید وبـند اینـهمه تزویر رها از دیـدن صـدها دروغ تلـخ هـزاران جـور انـسانی... هـزاران درد بی درمان وصدها مـردمـی.. وامــانده در درد وپریــشانی نـگاهم تا درون ســـینه ام از درد مـــیسوزد ودسـتم را تـوانی نیـــست که بگـــشایم دمی بر غـصه های تـلخ انـسانـی که خـود هم یک بـشر... یک بنـده ء خـالـی ز قـدرتـها وسـرشـار از غـم دنـیا هـــنوزم .... همـچنان در سـینه میـسوزم ز این فـرق و تــفاوتـها!!! **** وشـــب را دوسـت مـیدارم که گـر نـوری درونـش نیـست تـظاهر بر درخـشــش هم نــخواهد کــرد!! وپنـهان هم نمـیسازد که جز ظلــمت ندارد در دلـش رنـگی ویـکرنگ است وصدقش را ،،هـــــمین ،، پُر ارج میسازد!!! **** ولی ،، روز.... ودرخـششهای خـورشـیدی که روشـن سـاز وپـرنـور اســت نـدارد این تـوانـائی... کـه گــوید بردل سـاده لوح انـسان که در ظـلمت فـرو رفتــیم!!! که در تاریکی روح نـگون بـخــتی همــیشه در میان صدهزاران مـردم خـاکی غـمین وبـی کـس وتـنها وبـی یـاریـم!!! بـدردی هـمچنان پـابـند وزنـجیرو گـرفـتاریم *** و اینـها جـز فـریبی نیـست که ما در ظـلمت وجُـرم وگُـنه غـرقیـم وخـورشـیدی به تـزویـروریـا بر هـر گـناه تـیره انـسان ز رحــمت نـور مــیپاشــد!!! خــداوندم --- بـزرگـی غـرق رحـمت هـاسـت که اوهـم --همچنان می بــیند و هــمواره در هـرروز انـسانی گــناه تـلخ انـسان را...تـماشـائی دگـر دارد وهــمواره بـسی بخــشنده وپـرمــهر امـــیداین بــشر را ...هــمچنان دارد جـوابـی در پـــس هـر یـک دعـای او!!! کـه او یکــسر هـمه بخـشش ..که او یکـسر هـمه مــهر ومحــبتهاســت خـدایـم ..مظـهر لطف و عطـوفت هـاسـت!!! ***** و صـد افــسوـس..... ز این نــیرنگهای تلــخ وغـمباری که چــشم آدمی را لحظه ای از آن گریزی نیـست ومـن هـم باز می بــینم به نــوری درخــفا ..اما که یک تاریکی مطلــق ...بروی روح انسانی ست!!! *** چـــنین نـوری نمــیخواهم نمــیخواهم که مــنهم چــون هــمه مــردم به خــود هـم نـیز دروغــی گفــته و در روشــنی های... هــرآن روزی ببــندم چــشم خود بر آن حــقایــقها ویـا چــون دیــگران.. تــنها ... به کـاوش های رنــج وغـصه و انـدوه پــنهان جـهان ومـردمــم باشـم!!! کـه در این آشـکارا درد انسـان هم نــبوده ... هرگـز امـا ... یکّــه درمــانی!! مرا درســینه غــمگین بـودنم کـافـی سـت !! که پـنهان غصه ء دیـگر کـسان را ارج بـگذارم وگـر کاری ز دسـتم برنـمیآید نمـک پاش دل مـردم نـباشم باز ورنـج دیـگران را رنـج وانـدوه دلــم دانـم!!! ودر خــلوتگه خـود برهمه دلهای غـمناک جهان خوانم دعــائی را...که زآن قلب خدا هم بـنگرد... انـدوه ورنـج وغــصه ما را که در ایـن بـودن غــمبار هـمه تـنها دلی غـمبار و درد آلود وغــمگینیم همه افـسرده ازاین بی بها دنـیای پرکـین ایـم جـهان یکـسر نمی ارزد به رنـجی اینــچنین درروز وشـبهای مـنو دنـیا ولی افــسوس جـهان تلـخ وغـمگینی سـت جـهان تلـخ وغـمگینی سـت!! و ما چون قــایقی جـا مــانده از دریــا هــمه وامـانده در دنـــیا.... فقـط وامــانده در دنـیای غمـگیــنیم عشق تنها کار بی چرای عالم است، چه،آفرینش بدان پایان می گیرد. معشوق من چنان لطیف است، که خود را به بودن نیالوده است، که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود. وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگررفت من به انتظارآمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است. تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است، چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند، که ترا میبرد این گونه،به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده ی جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان را،هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه، صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاینده ی هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل، همه را می شنوم، می بینم، من به این جمله نمی اندیشم. به تو می اندیشم، ای سراپا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم، همه وقت، همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم، تو بدان این را،تنها تو بدان. تو بیا، تو بمان،با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب! من فدای تو،به جای همه گلها تو بخند! اینک این من،که به پای تو در افتادم باز، ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر، تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو، قصه ی ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من ،تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است، آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش! معنای زنده بودن من،با تو بودن است. نزدیک،دور سیر،گرسنه رها،اسیر دلتنگ،شاد آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا،مباد! مفهوم مرگ من در راه سر افرازی تو،در کنار تو مفهوم زندگی است. در سرنوشت من با تو،همیشه با تو،برای تو، زیستن. آه!که چقدر فاصله ما دور است. فکر می کنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی و در پیش چشم های من، در سینه ی چشم انداز من، قبله ی نگاه من و هیچ وقت نه در کنار چشم های من، هیچ وقت در این زاویه تنها خواهم بود بی تو تو را خواهم دید و آنگاه چه بگویم به یک نابینا،یک بیگانه،یک دوردست که چه ها می بینم؟ مهربانی جاده ای است که هر چه پیش تر روند،خطرناک تر می گردد. نمی توان بازگشت... اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت. مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم... حرف های نزدیک دارند فرا می رسند، خطرناک است! دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است برگ ها از شاخه می افتاد، من،تنهای تنها،راه می رفتم در کنار برکه ای، پوشیده از باران برگ شاید این افسوس را،با باد می گفتم: -آه این آیینه را این برگ های خشک،پوشانده ست. آن صفا،آن روشنایی در غبار تیرگی مانده ست تا کجا مهر بهاران، پرده از رخسار این آینه بردارد چهره او را به دست نور بسپارد.... امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان در شب کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین ازشیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب بجای می ماند عطر خواب آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ی من آه بگذار زین دریچه ی باز خفته بر بال گرم رویاها همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو زندگی که هزار باره بود بار دیگر تو...بار دیگر تو آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست (فروغ فرخزاد)
تا روح خسته ام را آرام مي كرد
.
نجات پيدا كنم
گناه من همچون به اندازه ي تمام ايمانم بود كه
از دست رفت
رفت
لعنت به این زندگی

به خانه ات برگرد...
ادامه مطلب

![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


