شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی
واسه اون ميزنه دل شيداي من
سلام باران.چه عجب! دوباره از تو مينويسم ... آره از تو راستش از تو چيز زيادي نميتونم بنويسم فقط ميتونم بگم خيلي دوست دارم ... "خيلي دوست دارم" ... خيلي كافيه تو چشام نگاه كني تا عشق و ببيني ... خوب تو چشام نگاه كن ... واسه عشق باید صبر کرد اینجوری عیار عشق معلوم میشه اونوقته که عاشقای واقعی معلوم میشم . من تصمیمو گرفتم " باهاتم تا هم نداره صد بار گفتم بازم میگم " بازم میگم ... الهي ۱۰۰ سال زنده باشي و شاد زندگي كني ... و فقط مرگ مرا دور كند از باران ... و وقتي عاشقي مرگ چه شيرينه ... و تا من هستم باهاتم * آره گفتم تا نداره " بازم ميگم . بدون اين بودن * مال اين دنياست حتي مرگ بارونم منو از تو جدا نميكنه . چون خدا باهامونه . چون عشق ما پاكه چون خدا رو فراموش نميكنيم . چون من تو رو از خداي خودم ميخوام من ديگه نميخوام خدامو فراموش كنم و نخواهم كرد و خدا هم مارو فراموش نميكنه . پس عشق ما ماندگار تا ...... * تا نداره * دوست دارم عشق من بعد سختي خوشي مياد بايد صبر كنيم . خدا هوامونو داره . عشق من محكم باش من باهاتم تا ... تا ... آخ راستي تا نداره ... تا نداره ... اشک به چشم گفت: " اگر من نباشم تو هیچ ارزشی نداری." چشم گفت: " اگر من نباشم تو وجود نداری." اشک گفت: " زیبایی تو از من است." چشم گفت: " تو جز درد و ناراحتی چیزی برای من نداری." اشک گفت: "من مایه ی تسکین دردم." چشم گفت: " تو فقط در غم حضور داری ولی من همه جا هستم." اشک گفت: " من همچون چشمه صاف و زلالم ولی تو چون شب تاریک و سیاهی." چشم گفت: " من سر منشأ عشقم و صحنه ها و مناظر زیبا را همچون آب چشمه ساران منعکس می کنم." ناگهان صدایی شنیدند که خطاب به آن دو گفت: " خاموش باشید که اگر من نباشم هر دو هیچید." و آن صدا ، صدای دل بود. ناگهان صدای دیگری گفت: " هر سه خاموش باشید که اگر من نبودم هیچ یک نبودید." و آن صدای صاحب دل و اشک و چشم بود. همه جا آرام و بی هیاهو بود که ناگهان صدایی گوشنواز خطاب به همگی آنان گفت: " همه خاموش باشید که اگر آفریدگار جهانیان نبود هیچ جنبنده ای موجودیت نمی یافت." اعتراف میکنم که راهمو گم کردم اعتراف میکنم و ميگم که برا خودم متاسفم . شاید فراموش کردم کی بودم کی هستم . شاید خدا رو هم فراموش کردم . از خودم بدم میاد شرمنده ی روح پاک شهیدا هستم شرمنده ام . میخوام بیدار شم ( خدایا کمکم کن ) سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم سجده کردم فاصله ها در برابر وسعت دوست داشتنم تمام می شوند و من به تو می رسم ...
بالاخره تصمیم گرفتی که باز هم بیایی؟ نه کم کم دارد از این پاییز خوشم می اید! هر جور که بود دلت را راضی کرد که امسال هم مهمان ما باشی.
راستی اگر هم نمی امدی دل کسی برایت تنگ نمی شد آن قدر نبودی که داشت فراموشمان می شد اصلا بارانی هم هست ، می گویم اینجا کسی دلتنگ تو نیست اما تو باور نکن!
حالا تو هی بنشین و گریه کن و بگو دروغ میگویی ، دروغ می گویی ، دروغ می گویی!
خب معلوم است که دروغ می گویم!
راستی تو نبودی اینجا کلی اتفاق افتاد که تو از آن بی خبری ، اوه!تو نبودی ببینی چه شبهایی من و قلمم جای تو باریدیم!
تا یادم نرفته بگویم :
باران!آن قدر مهم شده ای که حالا عکست را در روزنامه ها چاپ می کنند!
همین دیروز بود که روزنامه دستم گرفته بودم و صفحه اول آن ، عکس تو ؛ همین عکس را دیدم ، گفتم حتما آدم معروفی شدی و ما را یادت رفته!
باران !دیشب به اندازه همه نباریدنت باریدی ، چه خبر است ، مگر در دلت چه رازی پنهان بود که اینقدر ناله داشتی؟
ببار باران ، حالا حالا ها باید بباری ، مگر با این دو سه قطره ای که از دیشب تا حالا ریختی می شود جایی را پاک کرد؟!دلی را سبک کرد؟!
باران!کلی حرف با تو دارم ، اما این کلمات طاقت شنیدنش را ندارند ، قلمم را بگو از وقتی آمدی یکریز سر این کاغذ بی چاره بالا می رود و پایین می آید و گریه می کند.
باران!همه حرفها را که نمی شود زد !بین خودمان باشد اما بقیه ناگفتنی ها را من با تو هم آواز می شوم.







| Design By : Night Skin |





