تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی


شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی

واسه اون ميزنه دل شيداي من

در سکوت

 می توان نگاه را معنا کرد

وآن را با عشق به دل پیوند زد

میتوان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد

و برای رازغی های امید از عطر دوست داشتن گفت

.

.

می خواستم سکوت کنم

وتنها به حرف نگاهت

گوش دهم.......


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:41 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر
بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي
بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را
بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين
بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز
بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما
چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند
بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ
به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح
بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:6 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

مي آيم

 

فرو مي دهم بوي سپيدار و بوسه را

 

تا عميق ترين افق ها

 

صداترين انگشت ها را مي شماري

 

چنگ مي زنم

 

زيبا مي شوي

 

چشمان آويخته را

 

بر بي پنجره ترين جاده ي شهر

 

نوازش مي كنم.

 

نگاه كن.

 

لبانت چه سرخ شده اند!!

 

هنوز بارانم.

 

ماه مي خندد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 20:57 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

قلب من، هرگز تو را محكوم و نقد نمي كنم.

ونيزهرگزازآنچه مي گويي شرمنده نمي شوم.

مي دانم تو كودك محبوب خداوندي،

و او در تابشي شكوهمند وعاشقانه، از تو حفاظت مي كند.

قلب من، به تو ايمان دارم، طرفدارت هستم،

و در نيايش هايم، همواره برايت درخواست بركت مي كنم.

همواره دعا مي كنم ياري و پشتيباني مورد نيازت را دريافت كني.

قلب من، ايمان دارم كه توعشقت را با هر كه دوست داري، سهيم مي شوي.

كه راه من، راه توست، وهمواره با هم به سوي خدا مي رويم.

قلب من، آسوده باش كه دوباره محبوبت را خواهي ديد

و دوباره نگاهش معجزه خواهد كرد.

قلب من، از تو مي خواهم به من اعتماد كني.

بدان كه دوستت دارم ومي كوشم تمام آزادي مورد نيازت را

براي ادامه دادن به تپش شادمانه ات درسينه ام، دراختيارت بگذارم.

براي آنكه هرگزازحضورمن درگرداگردت احساس ناآسودگي نكني، هر كاري مي كنم.

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:13 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

                                       خدایااااااااااااا

 

                           زندگی       رو ازت تمنا میکنم

 

لحظه ها خاطره اند...    زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست

خدا جون ازت لحظه هارو میخوام میخوام زنده باشم ...

 خدایااااااا...  نمیدانم اینجا که ایستاده ام کجاست!

بگو کجام !!!! بگو اصلا تو این دنیا جایی دارم ؟

سوال ... سوال ... سوال ؟ ؟ ؟ ؟ ولی کو جواب ؟

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:11 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |

 

خدايا با من قهري ...!!!

بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...

- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!

- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...

- خدايا! سه رکعت زياد است!

- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو

- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!

- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...

- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!

- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....

- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...

- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...

- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!

اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...

- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...

خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.

ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟

واي نه ... !

خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!

ولي باز هم خدا من رو مي بخشد

و باز هم ... !

 

خدایا "ای خدای زیبا

ای خدا زیبایی ها!

به من یاد بده چگونه

خود را دل را زیبا کنم

خدایا کمکم کن یاد بگیرم

زیبا حرف بزنم و

زیبا رفتار کنیم

خدایا شنیده ام صدای هر کس

که تو را می خواند

و دستانش را به سویت دراز می کند

می شنوی شنیده ام

دلهای شکسته را پیوند می زنی البته دل خودم

نشکسته چون تو رو توش دارم

گل امید را در دلها می کاری

چون نمی خواهی بند گانت

نا امید باشند پس دل شکسته ی دوستام

را به تو

می سپارم و دستان محتاجم را

به سوی تو دراز می کنم صدایم

را بشنو

تا مثل هر شب عاشقانه برایت بخوانم

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:36 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |


Design By : Night Skin