تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی - سر انجام باران باریید ...


شــــــــــــب بــــــــــــــــارانی

واسه اون ميزنه دل شيداي من

baran-1.jpg

 

سلام باران.چه عجب!
بالاخره تصمیم گرفتی که باز هم بیایی؟ نه کم کم دارد از این پاییز خوشم می اید! هر جور که بود دلت را راضی کرد که امسال هم مهمان ما باشی.
راستی اگر هم نمی امدی دل کسی برایت تنگ نمی شد آن قدر نبودی که داشت فراموشمان می شد اصلا بارانی هم هست ، می گویم اینجا کسی دلتنگ تو نیست اما تو باور نکن!
حالا تو هی بنشین و گریه کن و بگو دروغ میگویی ، دروغ می گویی ، دروغ می گویی!
خب معلوم است که دروغ می گویم!
راستی تو نبودی اینجا کلی اتفاق افتاد که تو از آن بی خبری ، اوه!تو نبودی ببینی چه شبهایی من و قلمم جای تو باریدیم!
تا یادم نرفته بگویم :
باران!آن قدر مهم شده ای که حالا عکست را در روزنامه ها چاپ می کنند!
همین دیروز بود که روزنامه دستم گرفته بودم و صفحه اول آن ، عکس تو ؛ همین عکس را دیدم ، گفتم حتما آدم معروفی شدی و ما را یادت رفته!
باران !دیشب به اندازه همه نباریدنت باریدی ، چه خبر است ،  مگر در دلت چه رازی پنهان  بود که اینقدر ناله داشتی؟
ببار باران ، حالا حالا ها باید بباری ، مگر با این دو سه قطره ای که از دیشب تا حالا ریختی می شود جایی را پاک کرد؟!دلی را سبک کرد؟!
باران!کلی حرف با تو دارم ، اما این کلمات طاقت شنیدنش را ندارند ، قلمم را بگو از وقتی آمدی یکریز سر این کاغذ بی چاره بالا می رود و پایین می آید و گریه می کند.
باران!همه حرفها را که نمی شود زد !بین خودمان باشد اما بقیه ناگفتنی ها را من با تو هم آواز می شوم.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:51 توسط بــــــــــــارونـــــــــــــى| |


Design By : Night Skin